رادمهر جانرادمهر جان، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

❤ رادمهر ، بهونه زندگی ❤

رانندگی

کی میگه رانندگی سخته و گواهینامه و .. میخواد؟فقط یه کم علاقه و پشتکار داشته باشی مثل شوماخر کوچولوی ما میتونی رانندگی کنی. البته گواهینامش رو باباش بهش داده و چون پاهاش به ترمز و گاز و .. نمیرسید این وظیفه خطیر رو بابایی به عهده داشت و مهمترین کار یعنی تمرکز به رانندگی و توجه به جلو رو رادمهری انجام میداد.پسرمون دیشب مامان و باباش رو بعداز مهمونی رسوند خونه. (البته خیابونا خلوت بود )     ...
20 ارديبهشت 1392

بدقلقی رادمهر و شگردهای مامان

سلام جوجه کوچولوی نازم رادمهری باز هم کسالت داره و گلوش ناراحته. فداش بشم.روز اول داروهاشو خیلی خوب و بی دردسر خورد ولی از دیروز بد قلق شده و تا بوی دارو بهش میخوره اصلا دهانش رو باز نمیکنه. من هم دیدم اینجوری نمیشه.تصمیم گرفتم داروهاشو بریزم تو شیشه کوچیک قندابش ( همون مامان کوچولوی مخصوص خوابش که قبلا گفتم) .اینطوری باز هم کمی شیطنت میکنه به خوردن ولی آخرش کوتاه میاد.گاهی وقتها هم که با قاشق نمیخوره براش شعر یه روز آقا خرگوشه رو میخونم.لبخند قشنگش که هویدا شد یواشکی و کم کم دارو رو میریزم تو دهانش.قیافش خیلی خوردنی میشه بعد  از چشیدن دارو. این روزها سوپش رو هم بد میخوره.منم تو گوشیم کلی کلیپ کودکانه ریختم.رادمهری از 4 ماهگ...
15 ارديبهشت 1392

تقارن های زیبا

سلام به عروسک قشنگ مامان و همه دوستای گلمون.روز مادر رو به همگی تبریک میگم.اگر کوتاهی کردم و کامنت نذاشتم شرمنده.این روزا خیلی سرم شلوغه و کمتر میتونم بیام و پست بذارم پس در این پست هر چه میخواهد دل تنگم میگم. روز سه شنبه سالروز تولدم بود.امسال در کنار فرشته کوچولومون خیلی مزه داد.گرچه بیشترش رو خواب بود ولی بالاخره ازش عکس گرفتیم. همسری و پسری هم شرمنده ام کردن و یه هدیه ناز و با ارزش برام خریدن.از مامان و بابای گلم، خواهرای عزیزم و مجتبی جان هم خیلی ممنونم.نمیدونم چه طوری محبتشونو جبران کنم. رادمهری هدیه مامانشو انداخته گردنش و نشسته رو هدیه مامان جون و طبق معمول بابابزرگش هواشو داره.امید زندگی امسال هدیه تولد و روز مادر از دستان ک...
12 ارديبهشت 1392

ابتکارات بچه داری خاله و بابابزرگ

سلام خوشتیپ مامان میخوام برات بگم از روزهایی که خونه باباجون اینا میذارمت.خیالم راحته که سه نیروی تموم وقت ازت مراقبت میکنن.خاله پریسا-دایی مجتبی-باباجون از سر کار که برمیگردم توحیاط خونه از پشت پنجره نشونت میدن و با کلی روحیه میام تو خونه.اگر هم خواب باشی در محل جدیدی که باباجون با کلی فرمولهای مهندسی برات طراحی کرده خوابیدی . اینجاست همون جای جدید لالاکردنت   این هم نمای داخلی .مبارکه عزیزترینم دست باباجون درد نکنه که اینقدر به فکر شماست.   اگر هم مشغول بازی باشی در این مکان میبینمت. اینجارو دایی جون کشف کرده برای بازی کردن رادمهر قشنگم. عاشق لحظه ناب نقش بستن لبخند بر روی لبانت هستم.پس همی...
12 ارديبهشت 1392

مادرم - فرشته ای زمینی

  مادرم را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند؛   زیرا به پایش... من را بسته بود؛ پدرم را؛ و همه ی زندگیش را ...     یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.   با ارز شترین دارایی ام ، زبانم قاصرو واژه ها نارساست از تقدیر الطافت ، از صبوری ات دربرابر بچگی هایم.از گذشتت در مقابل اشتباهاتم و از وقف جوانی و زندگی  ات در مقابل زندگی ام  .فقط...
10 ارديبهشت 1392

من یک مادرم

به یاد می آورم سال گذشته را. چنین روزهایی بود که در جانم حضور قدمهای کوچکت را لمس میکردم و با هر تکانت تا اوج میرفتم و ذوق میکردم که خدا نعمت مادر شدن را از من دریغ نکرد.از وقتی در کنارم هستی نیز لمس دستان کوچکت زیباترین سرگرمی روزانه ام شده.   اولین مادرانه من و رادمهری (البته من روی تختم)     اکنون یک روز مانده به روز مادر.گاهی از شوق مادر شدن گونه هایم سرخ می شود و حس میکنم بالهایی دارم به پهنای آسمان.در پوست نمیگنجم و انگار بزرگترین افتخار عالم نصیبم شده.یک سال تجربه مادرانه دارم اکنون.یک سال شب نخوابی کشیدم.برایم عادت شده که شبها 3 یا 4 ساعت بیشتر خواب عمیق نداشته باشم.با ...
9 ارديبهشت 1392

جمعه بهاری

سلام روز جمعه 30 فروردین 92 از اون روزهای به یاد موندنی شد برای من و رادمهرم.   خاله جون پیشنهاد داد بریم گردش و رادمهری هم یه هوایی به سروصورتش بخوره و از این پاستوریزگی دربیاد. خودش زحمت کشید و بساط ناهار و ... رو حاضر کرد و با هم رفتیم بیرون.خداروشکر هوا عالی بود.تازگیا کشف کردم پسرمون حسابی ددریه.کلی سر ذوق میاد وقتی درخت و رود میبینه. زحمت ناهار رو باباجون و عمومهدی کشیدن و یه جوجه خوشمزه آماده کردن.در حین آماده شدن غذا من و خاله رادمهر رو بردیم تا ازش عکس بگیریم.زمین کمی لیز بود . چشمم به پریسا افتاد دیدم کفش پاش نیست.پس کفشات کو خاله؟؟؟؟ پریسا: دیدم لیز میخورم بچه می افته دراوردم.من هم از تعجب دهان...
4 ارديبهشت 1392