هوای ابری دلم ...
چندوقتی بود دلم غصه داشت.حوصله نداشتم.کمی عصبی بودم ولی به روی خودم نمی آوردم.نگاهم به نگاهت که گره میخورد بغض گلومو میگرفت و بعضی شبها هم وقتی کنارت آروم میگرفتم بغض فروخوردم میترکید و چشمام بارونی میشد.دوست نداشتم این حالتم رو کسی ببینه.حتی بابایی.با چشمای خیسم نگات میکردم.نگاه به صورت معصوم و پاکت.نگاه به چشمای قشنگت.به تن پاک و کوچولوت که چه قدر وابسته به من هستی وبیشتر از تو ، من به تو وابسته شدم.به آینده روشنت که در دوردستهای ذهنم تصورش میگردم.دوراهی دیوونم میکرد.به خیلی از مادرهای دیگه غبطه میخوردم ولی یاد مامان جون خودم میافتادم که چه قدر صبوری کرده و شرایط الان من رو اون موقع ها داشته ،انرژی میگرفتم و میگفتم این نیز بگذرد...

میدونی چی رو میگم؟
موضوع اشتغالم رو میگم
رادمهرم، این ماه آخر خیلی در مورد این موضوع فکر کردم.تمام جوانب کار رو هر روز تو ذهنم مرور میکردم.واقعا انتخاب سخت بود.پیش شما موندن یا ادامه دادن شغل؟
اگه بخوام برم سر کار پاره تنم رو کجا بذارم؟به کی بسپارمش؟درسته خاله پریسا همیشه و همه جوره جور من رو کشیده.مخصوصا از ایام بارداری تا الان.چندبار هم پیشنهاد داده بذارمت پیشش ولی دلم راضی نمیشه اذیت بشه و از کارو زندگیش بمونه.مامان جون هم که خودش شاغله و نگران من و شماست.
اگه نخوام برم سر کار میترسم از آینده ای که خودت بازخواستم کنی واسه این تصمیم.خدارو شاهد میگیرم تمام سعی من و بابایی در جهت تامین رفاه و نیازهای آینده شماست.اینطوری حداقل میتونم خواسته های کوچکت رو برآورده کنم.در محیط اجتماع قرار گرفتن رشدی بالنده به انسان هدیه میکنه.خودم هم شرایط تو رو داشتم.سه چهار ساله که بودم و مامان میذاشتم پیش مادربزرگ پشت سرش کلی اشک میریختم.من خیلی خیلی دختر وابسته ای بودم.روزهایی که مامان میرسوندم مدرسه و میرفت تا زنگ آخر با چشای اشکی درس گوش میدادم.یه روز که تعطیل میشد یا مامان خونه میموند انگار دنیارو بهم هدیه میدادن.با اشیاقی مضاعف مشغول بازی یا درسهام میشدم.ناهار اون روز مزه بهشتی میداد ودل تو دلم نبود.
چون خودم درد اشتغال مادرم رو کشیدم دوست ندارم قسمت تلخ تجربه ام شامل تو هم بشه رادمهرم.از طرفی خیلی وقتها هم نتیجه مثبت اشتغال مامان هم شامل حالم میشد.علاوه بر قضایای مالی و استقلال شخصیتیه تک تک ما خواهرها و برادرمون و مخصوصا اینجانب به عنوان فرزند ارشد خانواده و مامان دوم خواهرها و برادرم، تمام پیشرفت تحصیلات 12 ساله ابتدایی تا پیش دانشگاهی ام رو مدیون مادرم هستم.درسته شاغل بود ولی از انجام وظایف مادری اش در قبال ما به هیچ وجه کوتاهی نمیکرد.برای کنکورم خیلی اصرار کرد که بشینم و یه سال دیگه بخونم ولی به حرفش گوش ندادم و رفتم رشته ای که قبول شده بودم رو ادامه دادم.البته پشیمونم.با زحمت های 12 ساله ومعدل ١٩.٢ دیپلم و تلاشهای زیادی که من کشیدم استحقاق بیشتر از اینهارو داشتم ولی باز هم خداروشکر.
کلاس اول که بودم مامانم با وجود خستگی ناشی از کاربیرون شبها از کتابهای فارسی عمید و معین به من املا میگفت.فرداش هم معلمم از روی املای شب من به بچه های دیگه املا میگفت.واقعا الان نتیجه اون شب بیداریهاشو میبینم.مامان خودش دبیر بود و میدونست چه طور انسان سازی کنه.در ریاضی دوران ابتدایی و علوم راهنمایی هم معلم دومم بود.با وجود اشتغالش خیلی برامون زحمت کشید.حتی الان همسری خیلی وقتها به من میگه "اگه اغراق نکنم مامان جون از اولیای مقرب خداست.من که جزء مردها حسابش میکنم از بس شخصیتش استوار و ستودنیه "
مامان منه دیگه چه میشه کرد؟الهی قربونش برم همیشه مایه مباهات من بوده.همیشه تکیه گاه محکم زندگیم بوده.نه تنها مادر، بلکه دوست و یار جون جونی این ٢٦ سالم بوده.
خلاصه رادمهر گلم، بین دوراهی خیلی خیلی سختی گیر کردم.رفتن یا نرفتن سرکار !مسئله این است!!! بگذریم
دیشب تو اخبار بیست و سی اعلام کرد مرخصی زایمان مادران شاغل به 9 ماه افزایش یافته و شامل مادرانی که بچه هاشون زیر 9 ماه هستند هم میشه.وای خداجون داشتم بال درمی آوردم.
( اگه محقق بشه که دیگه نمیدونم با چه زبونی از پروردگار رحمان و رحیمم تشکر کنم.چون تو حرم امام رضا(ع) ازش خواستم یا کمکم کنه راحت تصمیم بگیرم و یا راهی پیش روم بذاره که بیشتر پیش تو باشم.اونجا دلم شکست.واقعا راسته که میگن خدا در دلهای شکسته است).
انشالله سریع مورد تایید شورای نگهبان بشه و ابلاغش کنن به اداره ها.خونه باباجن اینا بودم.گفتم اگه صحت داشت یه شام مهمون من.
همه زندگیم ، پسر گلم ، حتی ثانیه ای در کنار تو بودن مامانی رو تا اوج آسمونها میبره چه برسه به سه ماه.انشالله این قانون شامل من هم بشه.دعا کن عزیزم.


هوای ابری دلم ...
