رادمهر جانرادمهر جان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

❤ رادمهر ، بهونه زندگی ❤

هوای ابری دلم ...

1391/12/4 1:58
نویسنده : مامان مهسا
364 بازدید
اشتراک گذاری

چندوقتی بود دلم غصه داشت.حوصله نداشتم.کمی عصبی بودم ولی به روی خودم نمی آوردم.نگاهم به نگاهت که گره میخورد بغض گلومو میگرفت و بعضی شبها هم وقتی کنارت آروم میگرفتم بغض فروخوردم میترکید و چشمام بارونی میشد.دوست نداشتم این حالتم رو کسی ببینه.حتی بابایی.با چشمای خیسم نگات میکردم.نگاه به صورت معصوم و پاکت.نگاه به چشمای قشنگت.به تن پاک و کوچولوت که چه قدر وابسته به من هستی وبیشتر از تو ، من به تو وابسته شدم.به آینده روشنت که در دوردستهای ذهنم تصورش میگردم.دوراهی دیوونم میکرد.به خیلی از مادرهای دیگه غبطه میخوردم ولی یاد مامان جون خودم میافتادم که چه قدر صبوری کرده و شرایط الان من رو اون موقع ها داشته ،انرژی میگرفتم و میگفتم این نیز بگذرد...

ني ني شكلك

میدونی چی رو میگم؟

موضوع اشتغالم رو میگم

رادمهرم، این ماه آخر خیلی در مورد این موضوع فکر کردم.تمام جوانب کار رو هر روز تو ذهنم مرور میکردم.واقعا انتخاب سخت بود.پیش شما موندن یا ادامه دادن شغل؟

اگه بخوام برم سر کار پاره تنم رو کجا بذارم؟به کی بسپارمش؟درسته خاله پریسا همیشه و همه جوره جور من رو کشیده.مخصوصا از ایام بارداری تا الان.چندبار هم پیشنهاد داده بذارمت پیشش ولی دلم راضی نمیشه اذیت بشه و از کارو زندگیش بمونه.مامان جون هم که خودش شاغله و نگران من و شماست.

اگه نخوام برم سر کار میترسم از آینده ای که خودت بازخواستم کنی واسه این تصمیم.خدارو شاهد میگیرم تمام سعی من و بابایی در جهت تامین رفاه و نیازهای آینده شماست.اینطوری حداقل میتونم خواسته های کوچکت رو برآورده کنم.در محیط اجتماع قرار گرفتن رشدی بالنده به انسان هدیه میکنه.خودم هم شرایط تو رو داشتم.سه چهار ساله که بودم و مامان میذاشتم پیش مادربزرگ پشت سرش کلی اشک میریختم.من خیلی خیلی دختر وابسته ای بودم.روزهایی که مامان میرسوندم مدرسه و میرفت تا زنگ آخر با چشای اشکی درس گوش میدادم.یه روز که تعطیل میشد یا مامان خونه میموند انگار دنیارو بهم هدیه میدادن.با اشیاقی مضاعف مشغول بازی یا درسهام میشدم.ناهار اون روز مزه بهشتی میداد ودل تو دلم نبود.بغل

چون خودم درد اشتغال مادرم رو کشیدم دوست ندارم قسمت تلخ تجربه ام شامل تو هم بشه رادمهرم.از طرفی خیلی وقتها هم نتیجه مثبت اشتغال مامان هم شامل حالم میشد.علاوه بر قضایای مالی و استقلال شخصیتیه تک تک ما خواهرها و برادرمون و مخصوصا اینجانب به عنوان فرزند ارشد خانواده و مامان دوم خواهرها و  برادرم،  تمام پیشرفت تحصیلات 12 ساله ابتدایی تا پیش دانشگاهی ام رو مدیون مادرم هستم.درسته شاغل بود ولی از انجام وظایف مادری اش در قبال ما به هیچ وجه کوتاهی نمیکرد.برای کنکورم  خیلی اصرار کرد که بشینم و یه سال دیگه  بخونم ولی به حرفش گوش ندادم و رفتم رشته ای که قبول شده بودم رو ادامه دادم.البته پشیمونم.با زحمت های 12 ساله ومعدل ١٩.٢ دیپلم و تلاشهای زیادی که من کشیدم استحقاق بیشتر از اینهارو داشتم ولی باز هم خداروشکر.

کلاس اول که بودم مامانم با وجود خستگی ناشی از کاربیرون شبها از کتابهای فارسی عمید و معین به من املا میگفت.فرداش هم معلمم از روی املای شب من به بچه های دیگه املا میگفت.واقعا الان نتیجه اون شب بیداریهاشو میبینم.مامان خودش دبیر بود و میدونست چه طور انسان سازی کنه.در ریاضی دوران ابتدایی و علوم راهنمایی هم معلم دومم بود.با وجود اشتغالش خیلی برامون زحمت کشید.حتی الان همسری خیلی وقتها به من میگه "اگه اغراق نکنم مامان جون از اولیای مقرب خداست.من که جزء مردها حسابش میکنم از بس شخصیتش استوار و ستودنیه "           از خود راضی مامان منه دیگه چه میشه کرد؟الهی قربونش برم همیشه مایه مباهات من بوده.همیشه تکیه گاه محکم زندگیم بوده.نه تنها مادر، بلکه دوست و یار جون جونی این ٢٦ سالم بوده.

خلاصه رادمهر گلم، بین دوراهی خیلی خیلی سختی گیر کردم.رفتن یا نرفتن سرکار !مسئله این است!!! بگذریمافسوس

دیشب تو اخبار بیست و سی اعلام کرد مرخصی زایمان مادران شاغل به 9 ماه افزایش یافته و شامل مادرانی که بچه هاشون زیر 9 ماه هستند هم میشه.وای خداجون داشتم بال درمی آوردم.تعجب( اگه محقق بشه که دیگه نمیدونم با چه زبونی از پروردگار رحمان و رحیمم تشکر کنم.چون تو حرم امام رضا(ع) ازش خواستم یا کمکم کنه راحت تصمیم بگیرم و یا راهی پیش روم بذاره که بیشتر پیش تو باشم.اونجا دلم شکست.واقعا راسته که میگن خدا در دلهای شکسته است).

انشالله سریع مورد تایید شورای نگهبان بشه و ابلاغش کنن به اداره ها.خونه باباجن اینا بودم.گفتم اگه صحت داشت یه شام مهمون من.بغل

همه زندگیم ، پسر گلم ، حتی ثانیه ای در کنار تو بودن مامانی رو تا اوج آسمونها میبره چه برسه به سه ماه.انشالله این قانون شامل من هم بشه.دعا کن عزیزم.ماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

سانی مامی شادیسا
5 اسفند 91 10:45
میدونم چه حال و روزی داری... من هم از اول اسفند به کار برگشتم خیلییییییییییییییییییییییییییی سخته! ولی خب من تصمیمم رو گرفتم که دیگه بعد از عید سرکار نرم. امیدوارم تو هم بهترین تصمیم رو بگیری . و صد البته دعا میکنم که این مرخصی نه ماهه زودتر ابلاغ شه تا خیال تمام مامانا راحت شه


بله مامان جون.خیلی سخته پاره تنت رو بذاری و بری.انشالله بقیه مادرها از مرخصیشون لذت ببرن
مامان رادمهر جوجو
28 فروردین 92 13:17
سلام عزیزم .نی نی نازی دارید.از راه دور می بوسمش خدا حفظش کنه . در رابطه با نگرانیتون برای سرکار رفتن من کاملاً شمارو درک می کنم ومی دونم چه حسی دارید .من این دوره را پشت سرگذاشتم رادمهر من 2سال و 5 ماهشه .امیدوارم بهترین تصمیم و با کمک خدا بگیرید و آنچه که صلاح شما و پسمل نازتونه اتفاق بیفته . فقط می تونم بگم با همه وجودتون و انرژیتون باید این مرحله رو بگذرونید.

سلام عزیزم.خیلی لطف کردی و به وبمون سر زدی.خوشحال شدم.از دلداریت ممنون.شاغل بودن برای ما سخته ولی فقط به خاطر آینده خودشون میریم