رادمهر جانرادمهر جان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

❤ رادمهر ، بهونه زندگی ❤

دردسرهای شیرین بارداری

  عسل مامان دیروز با مامان جمیله رفتیم پیش خانم دکتر و آزمایش و سونو رو نشون دادیم.خداروشکر همه چی خوب بود . فقط خانوم دکتر گفت باید آزمایش گلوکزم تکرار شه چون کمی صبحونه خورده بودم.آخه شما گل پسر خیلی شکمویی و صبح ها مامان رو بیدار می کنی. تا الان هم بریچ هستی و نمی دونم کی قصد داری برگردی عشقم.دیشب خیلی سخت خوابیدم مامان جون.تا صبح کمر و لگنم درد می کرد.دعا کن واسه مامان.   این روزها باباجون خیلی هوامو داره و بهم میرسه.بیشتر کارهارو انجام میده .یه شب از پادرد اشکم درومد و باباجون با آب داغ کلی پاهامو ماساژ داد تا بهتر شد و خوابیدم.باباجون عشق منه.خیلی ماهه.هردوتونو دوست دارم. ...
24 تير 1391

ذوق از نوع بابا گونه

سلام پسر گلم.تازه یادم اومد یه چیزی ننوشتم.هفته پیش سه شنبه 6 تیر باباجون قبل از اینکه بره اصفهان واسه کار فارغ التحصیلیش عروسک های خوشگل شمارو از سقف اتاقت آویزون کرد و استیکرو برچسب های اتاقت رو با هم چسبوندیم.دوتایی کلی ذوق کرده بودیم.آخه اتاقت خیلی خوشگل شد مامان جون                  ...
24 تير 1391

دیگه کم مونده ببینمت عزیزم

سلام پسر گلم.عشق مامان.خوبی؟ تپلی شدی یا نه؟می دونم که یه پهلوون شدی آخه مامان دیگه شبا راحت نمی تونه بخوابه و تا صبح بیشتر از هفت یا هشت بار بیدار می شه.فقط می تونم به پهلو بخوابم.وقتی هم می خوابم عضله پام می گیره و کمردرد اذیتم می کنه.ولی همین که تورو داریم برامون کافیه.بی خیال سلامت جسمی من.مسافر کوچولوی مامان چند روزه تکونات کم شده.استرس گرفتم مامان جون.این روزا تموم فکرم اینه که برای میزبانی از تو فرشته کوچولو کم و کسری نذاریم.همش دوست دارم برم بیرون و برات خرید کنم.ولی دوست ندارم به بابایی فشار بیاد و اذیتش کنم.آخه بابایی داره واسه اومدن شما برنامه ریزی می کنه و کلی به فکرته.تموم هم و غمش سالم دنیا اومدن شما و زایمان راحت منه. &...
24 تير 1391

شیطنت های هفت ماهگی

رادمهر قشنگم امروز مامان که سر کاربود اینقد تو گل پسر وول خوردی که جرات نمی کردم بلند شم.ازچپ وراست دل مامان روکرده بودی رینگ بوکس. الهی دورت بگردم. دیشب که میلاد امام حسین ع بود مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها و خاله پریسا اینجا به افتخار تو عزیزکم جمع شدن و شام موندن.ایشالا به زودی با حضور تو تموم مهمونی هامون شیرین تر از قبل میشه. مامان جمیله کلی واسه پرده های اتاقت که خودش دوخته بود ذوق کرد.الهی دست گلش درد نکنه. ...
24 تير 1391

دل نوشته مامانی

سلام عشق مامان.خوبی؟میدونم این روزها جات تنگه عسلم.خونه ات داره کوچولو می شه . مامان هم یک هفته است که کمر دردش شروع شده و به سختی از جاش بلند می شه. اینها همه قابل تحمله وقتی فکرشو می کنم تا دوماه دیگه رادمهر قشنگم پیشمونه.خدا رو شکر می کنم واسه بهترین هدیه اش که تویی. امروز عموصابر اینا برگشتن تهران.دلمون برای حسین کوچولو تنگ شده.ایشالا سال دیگه این موقع ها تو و حسین هم بازی میشین گلم. الان ساعت ١٢ شبه و بابایی لالا کرده.منم فردا صبح باید برم سر کار.خیلی سخته ولی این یک ماه رو هم واسه وجود تو نازنین تحمل می کنم.خیلی دوست داریم رادمهرجون ...
24 تير 1391