رادمهر جانرادمهر جان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

❤ رادمهر ، بهونه زندگی ❤

اولین گامها برای غذاخوردن رادمهر

امروز صبح بابایی رفت سرکار و من هم (مثل کدبانوهای زمان قدیم)  با همون آرد برنجی که خودم سفارشی برای گل پسری درست کرده بودم با کمی آب و دو سه تا بادوم وشکر ، فرنی خوشمزه درست کردم و موقع خوردن شازده پسر کمی شیر اضافه کردم.خداروشکر خیلی مورد استقبال واقع شد و ارباب خوشش اومد و بازم میخواست. ولی ترسیدم شکمش درد بگیره.بابایی هم مسئولیت خطیر صندلی شدن برای ارباب رو به عهده داشتن. واین بود اولین فرنی خوران رادمهر ما. ناگفته نماند رادمهرخان از دوهفته قبل طعم چندنوع غذا رو در حد یکی دوقاشق چشیده بود. نوش جانت نبض زندگی من و بابایی ...
7 بهمن 1391

بابایی پرمشغله

چندوقتیه به بابایی میگم یه کم واسه وبلاگ رادمهر کوچولو وقت بذار. با هم وبلاگش رو ساختیم و باید با هم تکمیلش کنیم.نویسنده هاش مامان و بابا هستن ولی شما چیزی ننوشتی.البته بابایی اوقات فراغتش رو پیش شماست.الان هم چندماهیه بعد اومدن از سرکار با دوستانش روی چند تا مقاله کار میکنن تا ایشالا accept بشه و واسه رزومه دانشگاهی و شغلی بابایی مفید واقع بشه.بابایی داره  تلاش میکنه که در آزمون دکترا قبول بشه و با جون و دل درس میخونه و به رشته اش علاقه داره و از وقتش میزنه و مشکلات درسی دوستان و اطرافیان رو حل میکنه.ایشالا خدا هم آرزوشو برآورده می کنه.قول داده به محض تموم شدن مقاله ها بیاد و یه صفایی به وبلاگ پسر قشنگش بده.ا...
7 بهمن 1391

نوه داری باباجون

دیروز بعد از برگشت بابایی از تهران و قم یه سر رفتیم خونه باباجون اینا.شما از ساعت شش صبح بیدار بودی و تو ماشین خوابت برد.طبق معمول همیشه تا زنگ خونه رو زدیم هیات استقبال از قندعسلی در طبقه پایین به ردیف ایستاده بودن و انگار نه انگار مامان و بابای آقا رادمهر هم از مهمونا هستن. سر بغل گرفتن شما بین مجتبی و کیمیا باز هم کشمکش بود و طبق معمول باباجون شمارو ازبغلم گرفت و تو سالن پذیرایی برد و خاله پریسا هم مشغول قربون صدقه رفتن های همیشگی.تو بغل باباجون نیم ساعت خواب بودی و باباجون هم عاشقانه مشغول نگاه کردن شما.تا یه نفر بلند صحبت میکرد با ایما و اشاره میگفت ساکت باشید.( ناگفته نماند که من و خاله ها و دایی جون در طول عمر شریفمون همچین&nb...
7 بهمن 1391

مرد خونه

پسرکم امروز بابایی و پدرجون اینا رفتن تهران واسه بدرقه عموصابر و خانواده عزیزش که میخوان برن سفر حج.ایشالا قسمت رادمهرکوچولوی ماهم بشه.من و خونه رو سپرد به شما که الان مرد خونه ای.قربون رادمرد شجاعم بشم. خداکنه زود برگردن دلمون واسه بابایی تنگ میشه. .از صبح ساعت چهارو نیم بیدار شدی داری بازی میکنی.یادگرفتی چشماتو که باز میکنی و من رو کنارت میبینی یه لبخند خیلی ناز میزنی و مامانی هم قند تو دلش آب میشه.این روزها خیلی به هم وابسته شدیم رادمهرم.نمیدونم با این اوضاع چه طوری برم سر کار دوشب پیش رفتیم خونه پدرجون(پدربابایی).شما خیلی خوابت میومد واونا دوست داشتن باهات بازی کنن.آخرسر مثل فرشته ها همونطور که تو بغل پدرجون بازی میکردی خوابت برد.وای ...
3 بهمن 1391

آغاز ولایت امام زمان عج

دوران غيبت،دوران غربت امام است.دوران مظلمويت،تنهايي،دل شكستگي و گريه هاي طولاني اوست.دوراني است كه آن حضرت بايد از شهرها فاصله بگيرد ودر مكان هاي پنهان دور از ظالمان زندگي كند.صاحب زمان و مالك زمين است،امّا بايدبه طور ناشناس در ميان مردم رفت و آمد كند.   می خواهم به سوی تو بر گردم. یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم گریمانه چشم می پوشی؛ می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛ می دانم در همان لحظه ها، روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیر نظر داشتی... العفو... العفو!   شهادت پدر بزرگوارت تسلیت ، ای سایبان دلهای سوخته شیعیان &nbs...
30 دی 1391

شیرخواره حسینی رادمهرجون

عزیزکم تا یادم نرفته از روز تاسوعا و عاشورا و مراسم شیرخوارگان حسینی امسال بنویسم برات.امسال ٣ آذر مصادف با تاسوعای حسینی که روز جمعه هم بود صبح زود شمارو با لباسهای مخصوص شیرخوارگان حسینی که پدرجون زحمتش رو کشیده بودن اماده کردیم وبا مامان جمیله و خاله ها رفتیم حسینیه امام خمینی.غلغله بود و تا چشم کار میکرد نینی های خوشگل با ماماناشون اومده بودن تا به ٦ ماهه امام حسین (ع) لبیک بگن.من هم خیلی دوست داشتم شما تو این مراسم حضور داشته باشی و خداروشکر میسر شد.رفتیم طبقه دوم حسینیه.شما اون روز آقایی کردی و اصلا بهونه نگرفتی.کلی فیلم ازت گرفتم.وقتی بغلم بودی و مداح میخوند جیگرم داشت آتیش میگرفت.یاد شیرخواره رباب و تشنگی و بیتابیش اشک همه ...
28 دی 1391

پهلوون رادمهر کشتی میگیرد

رادمهرکم این آقا خرسیه از سه ماهگی شما یه روز خوش به خودش ندیده.همش کله پا میشه.وقتی که میبینی نزدیکته انگشتای قشنگتو به یه جاش گیر میدی و شروع میکنی به گلاویز شدن.ماشالله پسرم که اینقدر قوی و پرزوره واما پیشرفت مراحل کشتی از سه ماهگی پهلوون رادمهر تا کنون ...
27 دی 1391